شادی و غم

یکشنبه هفته پیش عازم شمال شدیم و یکشنبه همین هفته رسیدیم خونه. خیلی خوش گذشت. دریا،کوه ، جنگل و فضاهای رویایی کنار بی دغدغگی از مشکلات همیشگی، دور بودن از فضای کار و مسولیت و مشکلاتش، دور بودن از روزمرگی، شادی از همسفری با عزیزانت و شوخی و خنده و تفریح و لذت بردن از طبیعت در کنار همون عزیزان حس بسیار خوبی بود.

الان که دارم مینوسیم شدیدا کلافه ام! برگشت به زندگی معمولی و روزمره بعلاوه مواجه شدن با مسایل جدیدی که توی زندگیم داره رخ میده و داره هرروز جدی تر میشه! خود این اتفاقات به خودی خود بد نیستند ولی فشار خانواده بخاطر اینکه هر کی یه فکری میکنه و فکر میکنه اونه که داره درست میگه و فشارهایی که روم هست و اینکه حس میکنم من و نظر منو نادیده میگیرند و من یه تنه باید جلوشون وایسم چون زندگی منه! و من میخوام اونطور که خودم فکر میکنم درسته و دوست دارم باشه پیش بره! حق دارم خب! زندگی منه!

همه این اتفاقات منو زودرنج و عصبی و کلافه کرده! همش فکر میکنم کاش بابام زنده بود! کاش بود تا هرکی از راه میرسید یه تصمیم برام نمیگرفت!

خدایا به امید تو! من امیدم بتوئه! حالاهم که توی ماه رمضان هستیم بیشتر ازت انتظار دارم! نگاهت همیشه بمن بوده چون اگه نبود الان توی این موقعیت نبودم ولی من یه بنده کوچک و ضعیفم! میترسم! دستاما بگیر...

/ 4 نظر / 13 بازدید
خاطره

بعد مسافرت طبیعیه .. بی خیال این روزا رو دریاب که بهتریم روزای زندگیته دریاب... راستی ماه رمضونه.. اول اینکه نماز روزه ات قبول حق باشه بعدشم التماس دعا

آماردان غافل

ان شاالله اون چیزی که خیر رقم بخوره.قابل درک حست.

فروردین

سلام شاید حرفم خیلی کلی باشه ولی دو جور میشه زندگی کرد. فلسفه تضاد و فلسفه ی همکاری. چه با دیگران،چه با خودمون،چه با شرایط ووو

خاطره

سلام عزیزم .. هستم حوصله دنیای مجازی رو ندارم .. ببخشید دیر سر می زنم . اما به یادت هستم عزیز دلم